تبليغاتX

بهارانه

گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا

به گوش تو برسانند.می گفتی قاصدک ها گوش شنوا

دارند . غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار....

من اکنون صاحب دشتی قاصدکم.

اما مگر تو نمی دانستی قاصدکهای خیس از اشک میمیرند.




لينك ثابت نگارنده شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 18:45 توسط ..:: بهار ::..

چه دردی است در ميان جمع بودن

 

 ولي در گوشه ای تنها نشستن

 

برای ديگران چون كوه بودن

 

 ولی در چشم خود آرام شكستن

 

برای هر رقيب شعری سرودن

 

ولی لبهای خود همواره بستن

 

به رسم دوستي دستی فشردن

 

 ولی با هر سخن قلبی شكستن

 

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش

 

 ولی در بطن خود غوغا نشستن

 

به غربت دوستان بر خاك سپردن

 

 ولی بر دل اميد به خانه بستن

به من هر دم نوای دل زند بانگ

چه خوش باشد از اين غمخوانه رستن




لينك ثابت نگارنده شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:2 توسط ..:: بهار ::..

بازم به سر زد امشب ای گل هوای رویت

                   پایی نمی دهد تا پر وا کنم به سویت

گیرم قفس شکستم وز دام و دانه جستم

                   کو بال آنکه خود را باز افکنم به کویت

ای گل در آرزویت جان و جوانی ام رفت

                 ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت

از پا فتادگان را دستی بگیر آخر

               تا کی به سر بگردم در راه جستجویت

تو ای خیال دلخواه زیباتری از آن ماه

               کز اشک شوق دادم یک عمر شستشویت

چون سایه در پناه دیوار غم بیاسای

               شادی نمی گشاید ای دل دری به رویت




لينك ثابت نگارنده جمعه سوم خرداد 1387ساعت 10:36 توسط ..:: بهار ::..

ما انسانها همیشه فکز می کنیم وقت برای انجام کارهایمان بسیار است.

چقدر پیش آمده که فردا را برای انجام کارهایمان انتخاب می کنیم و فرداهای

 دیگر پشت آن می آیند و می روند و.....

کاش انقدر آگاهی داشتیم که بدانیم حتی همین الان هم برای انجام بسیاری

 از کارها دیر شده .چرا فکر می کنیم فردا و فرداهای دیگر خواهند آمد و ما خیلی

فرصت داریم.فرصت داریم عاشق بشیم فرصت داریم مهر بورزیم فرصت داریم

مهربان باشیم.فرصت داریم که بدیهایمان را جبران کنیم .فرصت داریم ببخشیم

یا طلب عفو کنیم و....

اما نه ‌ْ فرصت ها گرچه ممکن است پیش آید اما اکنون را باید دریافت .

 کاش همیشه تصور کنیم که یک دقیقه دیگر بیشتر زنده نیستیم.

آن وقت شاید ببینیم که خیلی کارهای عقب افتاده داریم که برای

 دقیقه ها و ساعت ها و روزهای آتی واگذارشان کرده ایم.

بیایید اینگونه زندگی کنیم که تصور کنیم هر لحظه آخرین لحظه زندگی است.

آن وقت کمتر دلی را شکسته و بیشتر به خود و اطرافیانمان

توجه خواهیم کرد . بیایید عاشق باشیم و عشق بورزیم . شاید دیگر چنین

فرصتی برایمان پیش نیاید . فرصت را غنیمت بدانیم .

 




لينك ثابت نگارنده شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 18:7 توسط ..:: بهار ::..

پیداست هنوز شقايق نشدي ...

 

 زنداني زندان دقايق نشدي ...

 

وقتي که مرا از دل خود مي راني ...

 

يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ...

 

زرد است که لبريز حقايق شده است ...

 

تلخ است که با درد موافق شده است ...

 

شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ...

 

پاييز بهاريست که عاشق شده است




لينك ثابت نگارنده شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 17:27 توسط ..:: بهار ::..

در كوچه پس كوچه هاي تنهايي به دنبال چه مي گردي؟

 

در هياهوي سكوت به دنبال كدامين صدا مي روي؟

 

در انتهاي بن بست خاطرات به دنبال كدامين  حسرت مي روي؟

 

در دنياي مردگان به دنبال كدامين عشق مي گردي؟

 

در دنياي فراموش شده ها به دنبال كدامين ياد مي گردي؟

 

در ميان برزخ تن جاي كدامين بوسه خاليست؟

 

در ميان زخم هاي بي شمار به دنبال كدامين دست براي نوازش مي گردي؟

 

براي فرياد خستگي به كدام بلندي مي روي ؟

 

براي عاشقي ... نه نه ! براي فرار از عاشقي به كدامين صخره

 

يا كوه پناه مي بري؟

 

داشتم می رفتم که با همه چیز خداحافظی کنم

 

داشتم می رفتم تا از این دنیا با همه نیرنگها و بدیها و پستیهایش فرار کنم

 

گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد

 

در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هر چه بیشتر پیش می رفتم

 

بیشتر رنج می بردم از همه چیز دل بریده بودم

 

در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم

 

دلم از سنگ شده بود و وجودم سرد

 

تنها برای خاک زنده بودم

 

من در نظر درختان و گلها و زلالی چشمه ها مرده بودم

 

من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العملهای من می خندید

 

حاضر نبودم ببینم که در زندگی شکست خوردم

 

نمی خواستم کسی برایم گریه کند

 

من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد

 

تا اینکه سحر بوی گلهای کنار جاده نظرم را جلب کرد

 

باد موسیقی زندگی را می نواخت و من با گلها می رقصیدم

 

دیگر واژه زندگی برایم زیبا بود

 

زنده بودم تا زندگی کنم

 

افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را از من گرفت و من دوباره

 

 تنهای تنها شدم

 

دلم می خواست فریاد بکشم و انتقام بگیرم

 

اما بر لبهای من ترانه سکوت جاری بود

 

از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه می کردم

 

دلم می خواست برگردم ولی داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه می شد

 

مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر روم

 

مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر روم

 




لينك ثابت نگارنده یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 11:35 توسط ..:: بهار ::..

با سلام خدمت همه دوستان

پیشاپیش سال نو مبارک

امیدوارم که سال جدید براتون  سلامتی و برکت و موفقیت و شادی به همراه داشته

باشه.

سالی سرشار از سرسبزی و طراوت مثل بهار براتون آرزومندم .

به امید دیدار شما عزیزان در سال جدید .

شاد باشید




لينك ثابت نگارنده دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 15:30 توسط ..:: بهار ::..

نه ميشه باورت کنم        نه ميشه از تو رد بشم

 

نه ميشه خوب من بشی    نه ميشه با تو بد بشم

 

نه دل دارم که بشکنی     نه جون دارم فدات کنم

 

نه پای موندن منی          نه می تونم رهات کنم

 

نه می تونه تو خلوتش      دلم صدا کنه ترو

 

نه می تونم بگم بمون      نه می تونم بگم برو

 

کجا برم که عطر تو         نپيچه توی لحظه هام

 

قصمو از کجا بگم          که پا نگيری تو صدام

 

چه جوری از تو بگذرم      تويی که معنی منی

 

تويی که از منی اگر         تيشه به ريشه می زنی

 

نه ساده ای نه خط خطی   نه دشمنی نه همنفس

 

نه با تو پای موندنم          نه مونده راه پيش و پس

 

نميشه با تو باشم و           اسير دست غم نشم

 

فقط می خوام با خواستنت  تا هستم از تو کم نشم



لينك ثابت نگارنده دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 15:34 توسط ..:: بهار ::..

همیشه از سالیان دور چه از زبان دیگران و چه در کتابها شنیده و

 

 خوانده بودم که عاشق های واقعی هیچوقت به هم نمی رسند .

 

 مثل لیلی و مجنون -خسرو شیرین - شیرین و فرهاد و......

 

نمی دونستم چرا !!! اما وقتی بزرگتر شدم فکر می کردم که

 

 مگه میشه؟ چرا نباید دو نفر که از صمیم قلب به هم علاقه دارند

 

 به هم برسند؟ فکر می کردم که میشه این قانون طبیعت و عاشقی

 

 را عوض کرد . اما خیال باطلی بود . حالا به این نتیجه رسیدم که

 

 ۲ عاشق واقعی چون خیلی به هم علاقه دارند همه تلاششون را

 

 برای خوشبختی طرف مقابل انجام میدن هر کاری از دستشون بر بیاد .

 

 حتی اگر به ضرر خودشون باشه . چون عشقشون را برای خودشون

 

 نمی خواهند و او را فقط برای وجود خودش دوست دارند .

 

حالا می فهمم که چرا هیجوقت به هم نمی رسند چون تلاشی

 

 برای خودشون نمی کنند . همه هدفشون فقط و فقط خوشبختی

 

 طرف مقابلشونه .در این رابطه ها خودخواهی معنا نداره .

 

اینطوری میشه که  خودشون تنها می مونن.

 

فکر نمی کنم اگر شما هم در زندگیتون عشق واقعی داشته باشید

 

 بتونین بهش برسین.چون با قانون زندگی نمیشه جنگید .

 

 شاد باشید .




لينك ثابت نگارنده چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 16:0 توسط ..:: بهار ::..

رفیق من سنگ صبور غمهام          

                                  به دیدنم بیا که خیلی تنهام

 هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم

                                          چه دنیای رو به زوالی دارم

 مجنونم و دلزده از لیلی ها

                                     خیلی دلم گرفته از خیلی ها

 نمونده از جوونی هام نشونی

                                        پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنها یکی سنگ صبور   

                                    خونه سرد و سوت و کور

توی شبهات ستاره نیست

                                   موندی و راه چاره نیست

اگر که هیچکس نیومد

                                      سری به تنهائیت نزد

اما تو کوه درد باش

                                طاقت بیار و مرد باش

 




لينك ثابت نگارنده دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 15:15 توسط ..:: بهار ::..

با سلام و عرض ادب خدمت همگی دوستان

از اینکه با تاخیر بسیار طولانی وبلاگم را به روز رساندم پوزش می خوام .امیدوارم باز هم

شاهد قدوم سبز شما عزیزان و ارائه نظرات ارزنده شما باشم . البته اگر قابل بدونید.

برای همگی دوستان آرزوی سلامتی و شادی روزافزون دارم.




لينك ثابت نگارنده سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 15:21 توسط ..:: بهار ::..

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته

بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط

پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از

 فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز

می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را

تحویل می گیریم.

   مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت

 می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

   مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش

 ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

   مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته

 پرسید: شما چرا بیکارید؟

  فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب

 شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر




لينك ثابت نگارنده سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 15:14 توسط ..:: بهار ::..

با سلام خدمت تمامی دوستان گرامی با عرض پوزش بابت تاخیر در به روزآوری وبلاگ.به علت مشکلاتی که برایم پیش آمده بود موفق به نوشتن مطالب جدید نشدم.حتما در اولین فرصت در خدمت شما عزیزان هستم. همگی شاد و موفق و سربلند باشید.به امید دیدار قدوم سبز شما عزیزان .



لينك ثابت نگارنده چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 18:14 توسط ..:: بهار ::..

زندگی خروسی

 

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.

یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از

 دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که

 پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم

مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند

 و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه

عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت

 و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس

نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون

او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت

در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج

 می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش

من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک

خروسهرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش

که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر

 می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او

می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم

 باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی

ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

 

توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به

دنبال  رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

                                           

 




لينك ثابت نگارنده دوشنبه سوم دی 1386ساعت 14:36 توسط ..:: بهار ::..

تمام ثانيه ها را پياده آمدم با تو و تو نگاه نکردی

 

 چه قدر دلم هوای لحظه ی طوفانی نگاهت را داشت

 

 تو از کدام دقيقه ی حرفم دلت گرفته بود؟که نگاه نکردی

 

 دوباره ياد روزهای قديم افتادم چه قدر سرم برای دردسر

 

 آن روزها درد می کرد.

 

 بدون چتر آمده بودم شبی که آسمان بی درنگ می باريد

 

 بدون عينک دودی در آن دقيقه ی روشن کنار دلشوره ی

 

 آفتاب راه می رفتم و آن حرارت ناياب عاشقانه گونه های

 

 مرا می سوزاند چه ساده بودم و کوچک چرا نمی دانستم

 

 نمی شود هوای چشمهای تورا پيش بينی کرد ؟




لينك ثابت نگارنده چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 15:9 توسط ..:: بهار ::..

شايد اين حرفها فقط يک درد و دل ساده با

 

دوستان باشد.ولی بعضی مسائل دل هر آدمی

 

 را به درد می آورد .نميشود نديد و ساده گذشت.

 

ممکن است بعضی زمانها مجبور ميشويم چشمانمان

 

 را ببنديم و فکر کنيم که چيزی نديديم.اما به

 

خودمان که نمی توانيم دروغ بگوييم.امشب وقتی

 

برای کاری به خيابان رفته بودم.با صحنه دردناکی

 

مواجه شدم.البته هر روز ، هر ساعت از اين قبيل

 

 اتفاقات در خيابانها در حال وقوع است اما نميدانم

 

 چرا اين مورد توجه مرا به خود بيشتر جلب کرد.

 

در خيابانی که فقط عرض آن برای تردد دو ماشين

 

 تعبيه شده بود در حال حرکت بودم.کمی جلوتر 2

 

 ماشين از روبرو می آمدند که البته در حال حرکت

 

 نبودند فقط وسط خيابان را بند آورده بودند.

 

مجبور به توقف شدم.اول به گمانم تصادفی رخ داده

 

 است که اينها مجبور شده اند تا آمدن پليس خوردو های

 

خود را همانجا نگاه دارند.اما کمی بيشتر که توجه کردم.

 

ديدم در يک ماشين يک آقا سوار است و در ماشين

 

 ديگر خانمی.

 

ديگر نيازی به کنکاش بيشتر نبود.موضوع برايم

 

روشن شد.اما متاسف شدم اول از همه برای اينکه

 

چرا بعضی از ما آدمها،انقدر انديشه های کوتاه داريم

 

 و انقدر خودمان را و شخصيت خودمان را پايين

 

 آورده ايم که بايد چنين رفتاری داشته باشيم.

 

واقعا ارزشها چيست؟معيار انسانها برای انسان ناميدشان

 

 چيست؟و در وحله دوم اصلا کاری به رفتار آدمها و خوب

 

 و بد بودن کارشان هم که نداشته باشيم.آيا بند آوردن

 

يک خيابان و عبور و مرور رامختل کردن و توجهی هم

 

 به بوق زدن های ديگران نکردن ، آن هم برای يک امر.......

 

که فکر نمی کنم کسی توجيهی برايش داشته باشد کاری

 

 درست است؟کی بايد ما آدمها کمی بيشتر به خودمان

 

نگاه کنيم.که چراهستيم ؟چگونه بايد باشيم؟مسير زندگيمان

 

 کجاست؟به کجا می خواهيم برويم؟

 

زبانم از بيان همه مطالب قاصر است که حتما همه بهتر از

 

من صلاح کار خود را می دانند.

 

اما.......در وحله اول برای خودمان بيشتر ارزش قائل باشيم

 

تا ديگران هم به قدر ارزشمان  ، احتراممان کنند

و در وحله دوم به همشهريان خودمان بيشتر احترام بگذاريم.

 

هيچ چيزی از ما کم نخواهد شد.همين احترام گذاشتن هاست

 

 که کم کم دنيای بهتری را می سازد.خوب و بد بودن کار

 

هر آدمی مختص به خود اوست تا زمانی که قشر زيادی رادر

 

 بر نگيرد،اما باز هم خود ما هستيم که بهتر از هر کسی

 

می توانيم به خودمان کمک کنيم.برای ساختن دنيايی بهتر

 

از همين امروز هم می توان شروع کرد،اگر همه بخواهند

 

 و دست ياری به سوی هم دراز کنند




لينك ثابت نگارنده چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 14:55 توسط ..:: بهار ::..

روزگار غريبی است وقتی کمی صادقانه به

 

 اطراف خودمان نگاهی بيندازيم و با ديد

 

 بازتری به جامعه نگاه کنيم آنوقت است

 

که نمي شود چيزی نگفت.

 

آدمها ، رنگهايشان تيره شده است .

 

 ديگر کسی شفاف نيست که

 

 وقتی به آنها نگاه می کنی بتوانی

 

 مثل آينه همه چيز را در آنها ببينی.

 

همه يک نقاب بزرگ روی چهره هايشان

 

 گذاشته اند که شخصيت اصلييشان ديده نشود.

 

فقط تو اين حق را داری که هر جور دلت می خواهدآنها

 

 را ببينی ، زشت يا زيبا ،سفيد يا سياه ، شفاف يا تيره .

 

اما حتی اگر عينک خوشبينی به چشمانت بزنی

 

 فقط برای لحظه ای می توانی رنگی خوش ببينی،

 

 فقط برای لحظه ای.

 

کار آدمها توی اين روزها لقمه ای از دهان هم

 

 گرفتن و در دهان خود گذاشتن است .

 

حتی بعضی وقتها کسی لقمه اش را هم نمی بيند.

 

 چشمهای گرسنه است که به دنبال دستان همديگر

 

می گردد . يا دهانهايی باز که در زير اين دستان پنهان

 

 شدند تا شايد وقتی لقمه ای بر دهانی می رود ذره ای

 

 نيز در دهان آنان فرو ريزد. افسوس، ديگر کسی

 

 دلش حتی برای دل يک کودک هم نمی سوزد.

 

همه با شتاب حرکت می کنند که اگر روزی بخواهی

 

 فرمان ايست به آنها بدهی ، به بلندترين سوت های

 

عالم نياز داری.

 

 کمی به خودمان نگاه کنيم . نه اينکه همه بد باشيم ، نه ،

 

 آدمهای خوب هم هستند اما انگشت شمار.

 

وقتی نگاه می کنی که فردی دلش برای کسی

 

نمی سوزد و حاضر است برای پيشرفت خود خيلی ها

 

را زير پايش لگدمال کند بدون اينکه نيم نگاهی هم

 

 به آنها بيندازد که چه به روزشان آورده است.

 

 آنوقت است که چشمان همه ما از نبودن صداقت

 

 و انسانيت واقعی بارانی می شود .

کمی بيشتر به خودمان و به اطرافيانمان فکر کنيم .

 فقط کمی بيشتر .




لينك ثابت نگارنده شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 17:14 توسط ..:: بهار ::..

           

            

            همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي

 

            كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي

 

            تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد

 

            دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستي

 

             تو اگه پرنده باشي چشاي من آسمونه

 

            راز پركشيدنت رو كسي جز من نمي دونه

 

          واسه من سخته كه بي تو بنويسم مشق پرواز

 

              با صداي ساز خسته تركنم گلوي آواز

 

         من و تو گرچه اسيريم حيفه از غصه بميريم

 

               بيا تا آخر دنيا بشينيم و پر نگيريم

 

         جاي پر زدن زمين نيست توي قلب آسمونه

 

          قصه مرگ و جدايي تو كتابا جا مي مونه

 

    نگو عمرمون تموم شد نگو ديگه همدمي نيست

 

      بيا فردا را بسازيم اين كه فرصت كمي نيست

 

         اشك پاكتو نگه دار واسه غسل تن پرواز

 

       زنده كن صداي سازو كه رسيده وقت آواز

 

 نگو عمرمون تموم شد بعد از اين ديگه غمي نيست

 

 بيا فردا را بسازيم اين كه فرصت كمي نيست .....




لينك ثابت نگارنده سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 15:47 توسط ..:: بهار ::..

  

    امشب آهسته در خلوت تنهايي ام بي تو گريستم ...

 

   کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند...

 

   تا بداني که بي تو چه مي کشم .کاش قاصدک به تو مي گفت

 

   که در غياب تو رودي از اشک به راه انداخته ام ....

 

    و کاش پرنده ي سوخته بال عاشق از جانب من به تو اين

 

    پيغام را مي رساند که: اميد و آرزوهايم بي تو آهسته آهسته

 

    در حال فرو ريختن است .




لينك ثابت نگارنده دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 19:11 توسط ..:: بهار ::..

        

         مهم نيست چند بهار را در کنار هم زندگي کنيم .

 

         مهم اين است که چند لحظه بهاري زندگي کنيم.

 

         يادمان باشد عمر کوتاه است . مثل گلهاي بهاري و

 

        در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت کاش فقط

 

       چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب به هم نگاه

 

      کنيم و همه ي ناگفته هاي مهرآميز يک عمر را در

 

       چند ثانيه به هم بگوييم .




لينك ثابت نگارنده دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 19:4 توسط ..:: بهار ::..